خرید بک لینک
مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش استبسته بود رسته و روییده خوش است تف و بوی جگر سوخته و جوشش خون گرد زیر و بم مطرب به چه پیچیده خوش است ز ابر پرآب دو چشمش ز تصاریف فراق بر شکوفه رخ پژمرده بباریده خوش است بنگر جان و جهان ور نتوانی دیدن این جهان در هوسش درهم و شوریده خوش است پیش دلبر بنهادن سر سرمست سزا است سر او را کف معشوق بمالیده خوش است دیدن روی دلارام عیان سلطانی است هم خیال صنم نادره در دیده خوش است این سعادت ندهد دست همیشه اما دیدن آن مه جان ناگه و دزدیده خوش است عشق اگر رخت تو را برد به غارت خوش باش پیش آن یوسف زیبا کف ببریده خوش است بس کن ار چه که اراجیف بشیر وصل است وصل همچون شکر ناگه بشنیده خوش است 417 من پری زاده ام و خواب ندانم که کجا است چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ما است چون دماغ است و سر استت مکن استیزه بخسب دخل و خرج است چنین شیوه و تدبیر سزا است خرج بی دخل خدایی است ز دنیا مطلب هر که را هست زهی بخت ندانم که که را است 418 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت تو است بستان جام و درآشام که آن شربت تو است عدد ذره در این جو هوا عشاقند طرب و حالت ایشان مدد حالت تو است همگی پرده و پوشش ز پی باشش تو است جرس و طبل رحیل از جهت رحلت تو است هر که را همت عالی بود و فکر بلند دانک آن همت عالی اثر همت تو است فکرتی کان نبود خاسته از طبع و دماغ نیست در عالم اگر باشد آن فکرت تو است ای دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر هم از او جوی دوا را که ولی نعمت تو است ز آن سوی کآمد محنت هم از آن سو است دوا هم از او شبهه تو است و هم از او حجت تو است هم خمار از می آید هم از او دفع خمار هم از او عسرت تو است و هم از او عشرت تو است بس که هر مستمعی را هوس و سودایی است نه همه خلق خدا را صفت و فطرت تو است 419 بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت چه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت هر لبی را که ببوسید نشان ها دارد که ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت یک نشان آنک ز سودای لب آب حیات هر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دل می دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوست چه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت 420 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت تو چه پرسیش که چونی و چگونه است دلت منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت آن چه روی است که ترکان همه هندوی ویند ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت آن کف بحر گهربخش وراء النهر است روضه خوی وی از سغد سمرقند گذشت خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت مرد چونک به کف آورد چنین در یتیم خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت

برچسب: نویسنده: saman تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 11:40

صفحه بندی